تبليغاتX


حرفهای یک دل


تار و پود هستیم بر باد رفت،اما نرفت.......عاشقی ها از دلم،دیوانگی ها از سرم

ستاره جون ...

سلام سلام من اومدم

اول از بازدید و نظرات فوق العادتون تشکر کنم. واقعا انتظار این استقبال رو نداشتم

البته مهم نیست. امروز می خوام از عشقم براتون بگم. دیگه این وبلاگ فقط واسه اون آپلود می شه!

اسمشو نمی گم اما اینجا به اسم ستاره ازش نام می برم. اسمی که خودش گفت براش بذارم. روز ۹ شهریور سال ۱۳۸۶ از طریق یکی از بهترین دوستام باهاش آشنا شدم و برای اولین بار دیدمش(یادش بخیر روز تولدم بود). اونم منو شرمنده کرده بود و واسم کادو گرفته بود. ساعت ۱۰ قرار داشتیم اما بر طبق عادت بدم (بدقولی) ساعت ۱۰.۳۵ رسیدم سر قرار! زیاد تاخیر نداشتم بابا. یادش بخیر چقدر با هم رسمی صحبت می کردیم. اما کنارم که بود احساس آرامش داشتم. به نظر میومد چند وقته که می شناسمش. خلاصه نزدیک ۲ ساعت و نیم با هم بودیم. اون موقع واسه پاره ای از امور اومده بود اینجا! توی این ۲-۳ ساعتی که با هم بودیم ، تقریبا همدیگرو شناختیم. کلی با هم قدم زدیم! یادته ستاره؟ البته فردا شبش هم با هم رفتیم بیرون ، اما اون چون قضیه اش مفصله ، میذارم که توی پست بعدی براتون تعریف کنم. کم کم همشو تعریف می کنم. فقط الان یه خورده به مشکل برخوردیم امیدوارم با دعای شما دوستان ، این مشکلات حل بشه. از همینجا هم می گم ستاره جون غصه نخور خدا ما رو خیلی دوست داره. هرچی خدا بخواد همونه. و بدون تحت هیچ شرایطی ، عشقم کم نمیشه گل قشنگم. منتظر نظرای قشنگتون هستم. فعلا

ستاره جون دوستت دارم


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1386/11/16 در ساعت 23:45 |
دیدی برگشتم؟!

 کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود.کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و از دريا نبود. کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود.کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود. کاش بودي تا فقط باور کني بعد از تو اين زندگي زيبا نبود

تو دنياي بچگي هر کي زودتر بگه دوست دارم برنده ست. ولي توي دنياي واقعي هر کي زودتر بگه دوست دارم بازنده ست

شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست

I Love You M

می دونم دیر برگشتم اما مهم اینه که برگشتمخیلی خوشحالم که بازم اومدم. فقطم به عشقه یه نفر برگشتم ، و از این به بعد فقط از او خواهید شنید. کسی که جاش کنارم خالیه ، اما هیچوقت جاش تو قلبم خالی نمیشه!! از همینجا میگم دوستت دارم عزیز دلم در مشهد


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1386/11/03 در ساعت 2:33 |
خداحافظ

سلام به همه دوستان عزیزم

امروز نیامدم مطلب یا یه قطعه شعر بنویسم و برم...امروز آمدم که

امروز آمدم که بزای همیشه با شما دوستای عزیز و گلم خداحافظی کنم               بله!!! وبلاگ حرفهای یک دل امروز تعطیل میشه و شاید دیگه هیچ وقت آپ نشه... زندگی من در این چند وقت دستخوش تغییرات بسیاری قرار گرفت..خوب و بد...تلخ و شیرین... بالاخره زندگی فراز و نشیب داره...

حالا هم تقریبا زندگیم داره متحول میشه...با ورود یه نفر!!!                                         از همه شما که توی این مدت کوتاه به من کمک کردین و به من در هرچه بهتر شدن این وبلاگ کمک کردید ممنونم...حالا همه دوستامو معرفی میکنم ( به ترتیب صمیمیت) :

۱-آبجی پریسای مهربونم  که واقعا مثل خواهر خودم دوسش داشتم و دارم و خواهم داشت و امیدوارم مشکلاتش هرچه زودتر حل بشه

۲-آبجی مریم گلم که اونم واقعا مثل خواهر خودمه و خیلی بهم کمک کرد و امیدوارم هرجا که هست موفق باشه.                   

۳-داداش صادق عزیزم که خودش میدونه چقدر گله

۴-لاله عزیز که یکی از قدیمی ترین و بهترین دوستای من هست

۵-زهرا سادات عزیز که یه جورایی میشه خواهر گلم

۶-آنا جون که واقعا یکی از بهترین دوستای من بود

۷-غزاله عزیز  که فکر میکنم جزو اولین بازدید کننده های این وب بود

۸-مجید جونم که تقریبا میشه گفت یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستهای من، توی تموم زندگیم بوده و هست

و بقیه دوستانم که عبارتند از : حدیث عزیز ، امید گلم ، پریسای عزیز(البته با آبجی پریسا فرق می کنه) ، سحر عزیز ، صدف عزیز ، شیوای گل ، داداش سعید گلم ، فرشید عزیز  و تینای عزیز که از همشون تشکر میکنم که تو این مدت کوتاه به من سر میزدن و با نظرات قشنگشون این وبلاگ رو زیباتر جلوه می دادند...

با تشکر از بازدید شما(ارسلان)

خداحافظ


+ نوشته شده توسط ارسلان در پنجشنبه 1385/08/25 در ساعت 23:53 |
تا شقایق هست،زندگی باید کرد...
سلام به همه دوستان....ببخشید اگه دیر آپ میکنم....آخه یه مدتی نبودم

زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست زندگی باید كرد.
در دل من چیزی است، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم صبح.
و چنان بی تابم، كه دلم می‌خواهد.
بودم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوایی است، كه مرا می‌خواند.

(سهراب سپهری)


+ نوشته شده توسط ارسلان در جمعه 1385/07/14 در ساعت 0:23 |
خداوندا
خداوندا یاری ام ده
 
تا بیاموزم که برای امروز زندگی کنم

 

 دریابم که باید بپذیرم هر آنچه

را که در کف اختیارم نمی توانم

 

و همه چیز را این همه جدی نگیرم

 

خداوندا یاری ام ده

 

تا جسارت و امید را فرو نگذارم

 

و تردید را نگذارم

که مرا دلسرد کند

از انجام آنچه در دل دارم

 

 

خداوندا یاری ام ده

 

تا بیاد داشته باشم

که جهان نیازمند

لبخندی هر چه بیشتر است

یادم باشد که سهم خود را ادا کنم

 

 

خداوندا یاری ام ده

 

تا در همه کس

از آنچه دارند بهترینش را بیابم

و به نقش ظاهر خویش

زیبایی درونشان را به آنان بنمایم

 

خداوندا یاری ام ده

 

تا به خاطر نگه دارم که

بی دوست و بی معشوق

زندگی هیچ است

 

و سپاس آن بدارم که

با او همه چیز تواند شد

 

خداوندا یاری ام ده

 

تا دریابم که

وسعت زندگی فرا روی من است

 

اما چنان عظیم

که یک لحظه اشتباه نباید کرد

 

خداوندا یاری ام ده

 

تا تلاش کنم

 

برای رسیدن به هدفهایم

 

و بدانم که بدست خواهند آمد

 

و به جانب رویاهایم دست آرم

با توان با تصمیم و با ایمان

 

و سر انجام یاری ام ده

 

تا بدانم که:

                       زندگی با من سازگار است

 

                 اگر من بکوشم که با آن سازگار باشم

                                 


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/06/22 در ساعت 1:28 |
اگر جام بشکست

زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشك سينه كوهم
سالها رفته است كز هر آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت
روزها اين گونه پر پر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستيم از اشك لبريز است ميپرستم
 در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
 همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز از اندوه مي پرسم
جام اگر بشكست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/06/01 در ساعت 3:11 |
عشق
سلام....میخواستم تا خوب نشدم برنگردم ولی دیدم اینجا بهترین جاست که میتونه منو سرگرم کنه و شاید حالمو بهتر بکنه

       

عشق كلامي از نور است ، كه دستي نوراني آن را بر برگي از نور نگاشته است مفهوم عشق نيز در سرنوشت من با تو هميشه با تو براي تو تقديم به تو

سردفـتـــر عــالـم معـاني عشق است

 سر بيت قصيده جـوانــي عشق است

اي آنكه خـبر نــداري از عــالـم عشق

 اين نكته بدان كه زندگاني عشق است

علت عاشق زعلت ها  جداست        عشق اسطرلاب اسرار خداست


مرا عهديست با جانان ، که تا جان در بدن دارم

هواداران کويش را ، چو جان خويشتن دارم


+ نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 1385/05/28 در ساعت 0:34 |
دعا کردم

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم .
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت .
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم .
نميدانم چرا رفتي؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نميدانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي .
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد .
و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت .
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام, برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من  چه خواهد شد .
و بعد از اين همه طوفان و وهم پرسش و ترديد، کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در اين راه و انتخاب آن ، خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است ،
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک قلب ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر نمي دانم چرا؟
شايد به رسم عادت پروانگي مان، باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
دعا كردم . . .  .


+ نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه 1385/05/23 در ساعت 1:46 |
دوستت دارم
بگو درد دلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است. 
بگو درد دلت را به من، كه آسمان بي ستاره مرا دلتنگ كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه شبهاي بي مهتاب مرا غمگين كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناري مرا عاشق كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است.
بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است. بگو بگو بگو

انسان با سه بوسه تکميل مي شود :
1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري
2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني
3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري
 


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/05/18 در ساعت 1:7 |

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/05/18 در ساعت 1:1 |
بدترین درد

بدترين درد اين نيست که عشقت بميره

بدترين درد اين نيست که به اوني که دوستش داري نرسي

 بدترين درد اين نيست که عشقت بهت نارو بزنه

 بدترين درد اينم نيست که عاشق يکي باشي و اون ندونه

 بدترين درد اين است يکي بميره . بعد از مرگش بفهمي که دوستت

داشته


مرگ داشت با زندگي درد و دل مي کرد بهش گفت: تو چرا واسه ي همه دوست داشتني هستي

و همه دوست دارن با تو باشن و من واسه ي هيچ کسي ارزش ندارم زندگي بهش گفت: چون تو

يک حقيقتي و من يک دروغ


+ نوشته شده توسط ارسلان در جمعه 1385/05/13 در ساعت 23:58 |
خداحافظ
درون کوچه قلبم ، چه غمگينانه مي پيچد.....صداي تو که ميگفتی ، به جز تو دل نميبندم

  فريب وعده هايت را ندانستم ، ولي اکنون ....به ياده وعده هاي تو، به ياد گريه ميخندم
 

 برو ديگر که دل از غم رها کردم....خداحافظ ، خداحافظ که ديگر بر نمي گردم ، که ديگربر نميگردم
..............................................................................................

تو بودي آسمان من، غمت همسايه قلبم....ولي خورشيد چشم تو به بام ديگري سر زد

    قسم بر سوز پنهانم، تو را ديگر نميخواهم....که از باغ دو چشم تو پرستوي دلم پر زد

برو ديگر که دل از غم رها کردم....خداحافظ، خداحافظ که ديگر بر نمي گردم، که ديگر بر  نمي گردم
.............................................................................................

درآن غمگين غروب سرد تو، ازشهرم سفرکردي...نگاهم درافقها مرد و من افسوس ميخوردم

  شيار گونه هايم را، گل اشکم نوازش کرد......و من از تو جدا ماندم، ولي اي کاش ميمردم
   

      برو ديگر که دل از غم رها کردم....خداحافظ، خداحافظ که ديگر بر نمي گردم، که ديگر بر نمي گردم


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1385/05/10 در ساعت 1:21 |
عشق-عشق-عشق
عشق ورزيدن خطاست.....حاصلش ديوانگي ست.....عشق ورزان جملگي ديوانه اند....عشق ها بازيچه اند......عاشقان بازيگران اين بازي طفلانه اند........عشق كو ؟ عاشق كجاست ؟ معشوق كيست؟..... عشق بازي در جهان بدنامي بسيار دارد........... بايد از جان بگذرد آن كس كه عشق يار دارد

عشق با روح شقايق زيباست...عشق با حسرت عاشق زيباست...عشق با نبض دقايق زيباست...عشق با زهر حقايق زيباست...عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

چشم هايم خسته است ذهنم پر تشويش،قلبم پر درد، گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند.... لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند ....انتظاري تلخ نه انتظار شيرين است ، چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است .....وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است ، انتظارم ديگر رو به پايان است..... با بودن تو ذهنم پر از آرامش، قلبم مملو از عشق ،چشم هايم پر شور، اما لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشويش چشم هايم خسته است

                                         


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1385/05/10 در ساعت 1:13 |
خاطره
سلام...

تا امروز تو این وبلاگ یا متن عاشقونه گذاشتم، یا شعر نوشتم یا هم عکس گذاشتم....ولی امروز.....

امروز میخوام یه خاطره واستون تعریف کنم...درست که خاطره خیلی تلخیه ولی چون یه نفر که خیلی هم واسم عزیزه از من خواست تا این خاطره رو بنویسم، من هم این کاره میکنم.  

حدود چهل و دو- سه روز پیش، ساعت ۱۰ شب من تو خونه بودم...مثل همیشه رسیدگی به کارای عقب افتادم...یهو موبایل شروع کرد به زنگ زدن..دیدم شماره دوستمه..گوشی ره برداشتم گفتم سلام...دیدم صدای یه دختر خانوم از اون طرف میاد و در حالی که گریه میکرد   میگفت آقا ارسلان کمک..کمک!!!!!بله این دختر خانوم نامزد یکی از صمیمی ترین دوستام بود. راستش خیلی هل شده بودم...گفتم چی شده؟؟. گفت سریع خودتونو برسونین به خیابون ..... که امین داره از دستم میره...منم به سرعت حاضر شدم و با سرعت هرچه تمام تر خودمو به همون خیابون رسوندم....خیابون کاملا خلوت بود(آخه یه خیابون فرعی بود زیاد رفت و آمد توش نبود)... از دور دیدم که نامزد دوستم نشسته بالای سرش و داره گریه می کنه....از ماشین پیاده شدم و به طرفشون دویدم...وقتی که رسیدم.......امین(دوستم) صورتش پر خون بود...گفتم چی شده؟؟نامزدش گفت یه ماشین زد بهش و در رفت....بلافاصله زنگ زدم به اورژانس....امین بهم اشاره کرد که بشینم پیشش....منم نشستم و با خنده ای تصنعی گفتم چت شده؟؟؟ گفت ارسلان...گفتم جانم؟؟گفت مواظبه .....(نامزدش) باش...منم که داشتم اشکامو پاک میکردم خندیدمو گفتم احمقه بی غیرت تا تو هستی چرا من مواظبش باشم؟؟؟داشتم صحبت میکردم که.....بله....امین رفت...همون موقع اورژانس اومد گفت آقا متاسفانه تموم کرده...واقعا" باورم نمیشد...نامزدش آمد گفت آقا ببرینش تا دیر نشده...منم گفتم ولی دیر شده ... بیچاره نامزدش از حال رفت که به جای امین اونو بردن بیمارستان...بعدم یه ماشین اومد و امین رو بردن سرد خونه....۲-۳ روز پیشم چهلمش بود...

یه نفر یه حرف خیلی قشنگ بهم میزد:

هر گل که بیشتر به گلزار میدهد صفا.............گلچین روزگار امانش نمیدهد

اگه ناراحتتون کردم واقعا شرمنده...به خدا قصد همچین کاری رو نداشتم ولی اینو که نوشتم حس میکنم کمی سبک شدم....بازم معذرت....

خواهر گلم اینم خاطره ای که گفته بودی بنویس


+ نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 1385/05/07 در ساعت 2:28 |
عشق و محبت

در دياري که وفا قصه ي برف به تابستان است ... و صداقت گل نايابي است ......... در آينه ي چشمان شقايق ها عابر ظالم و بي عاطفه جاري است ................... به چه کسي بايد گفت که با تو خوشبخت ترين انسانم


زند‌گي را مرگ نيست ** مرگ نيزافتادن يك برگ نيست ** برگ‌ها افتاده زين پايا درخت ** باز مي‌بيني ** درخت بي‌برگ نيست!

دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي هميشه

نمي دانم محبت را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويسم كه هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1385/05/03 در ساعت 1:32 |
کیان هم رفت

انا لله و انا اليه راجعون

متاسفانه طي خبر بسيار بدي که ديروز به من رسيد "کيان پرنيان" يکي از دوستان و همکاران وبلاگ نويس ما به لقاءالله پيوست....اين خبر را ديروز دز وبلاگ اين دوست عزيز مشاهده کردم....شادروان کيان پرنيان مردي بسيار مهربان و خوشدل بود و در ضمينه وبلاگ نويسي زبانزد بود.... ما هم خودمان را در غم از دست دادن اين دوست عزيز شريک ميدانيم و از خداوند متعال براي او طلب مغفرت مي کنيم..........روحش شاد و يادش گرامي باد

از دفترچه خاطرات او :" خدا همیشه برای من ثابت است ؛ قوی . مهربان . بخشنده و یکتا . این باور من است که خدا به من آموخته "

اینم وبلاگ زنده یاد کیان پرنیان:http://www.parniyan.blogfa.com


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1385/05/03 در ساعت 0:43 |
خیلی دوستت دارم .......

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا ... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گرسيت و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد.

کاش مي شد تا افق پرواز کرد حل مشکل را به عشق اغاز کرد کاش مي شد مثل گل در باغ بود دست پير باغبان را ناز کرد کاش مي شد شعر ماندن را سرود با ظهور يک غزل اعجاز کرد کاش مي شد لحظه هاي عشق را بي ريا و با نگاه ابراز کرد بايد تا افق پرواز کرد بايد حل مشکل را به عشق اغاز کرد بايد....

قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست


خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي اگر چون من به مرگ آرزو ها مي رسيدي پشيمان ميشدي از اينكه  عشق را آفريدي



+ نوشته شده توسط ارسلان در جمعه 1385/04/30 در ساعت 2:15 |
عشق-عشق-عشق

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم .تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم


تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالها هست كه در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تكرار كنان، ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا، خانه كوچك ما سيب نداشت

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت: آغازش سراسر بندگيست...گفتمش پايان آن را هم بگو، گفت :پايانش همه شرمندگيست *** گفتمش درمان دردم را بگو، گفت: درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست


 اي چشم من گريان مباش اينگونه اشک افشان مباش حيران وسرگردان مباش در گردش گيتي رسد روزي به پايان هر غمي دست نگار ما داغ دل را گذارد مرحمي


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/04/28 در ساعت 1:37 |
عشق یعنی

عشق يعني خاطرات بي غبار      دفتري از شعر و از عطر بهار
 عشق يعني يك تمنا ، يك نياز      زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او      زير باران دست تو در دست او
 عشق يعني ملتهب از يك نگاه         غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت شور عشق       گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان        تا سحر از عاشقي با او بخوان
 عشق يعني هر چه داري نيم كن       از برايش قلب خود تقديم كن


عشق يعني عاشق بي زحمتي      عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي      بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده         در كويري چشمه اي جاري شده

 عشق ، يك شقايق درميان دشت خار          باورامكان بايك گل بهار

در خزاني برگ ريز و زرد و سخت        عشق تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن          بي شمار افتادن و برخاستن


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/04/28 در ساعت 1:19 |
عشق

وقتي قلب ها به همديگر نزديک باشند فاصله مهم نيست.عشق کيلومتر ها را از بين ميبرد و سختي ها را اسان ميکند

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...

 

زندگي مانند قايقي است
که بر روي امواج
پر تلاتم دريا حرکت مي کند
زندگي مانند شمعي است
که آهسته مي سوزد
ولي دوستي ها جاودانه است
و هرگز از بين نمي رود

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن گفتي که نه بگذار برم حوصله اي نيست.

زندگي گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟ عشق فرمود : چه بگويد اين دل من ؟عقل ناليد : کجا حل شود اين مشکل من ؟مرگ خنديد و گفت : در اين خانه ويرانه من


+ نوشته شده توسط ارسلان در یکشنبه 1385/04/25 در ساعت 2:12 |
یادگاری--میمیرم برات
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده. دوست دارم ديوونه

 

ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... کاش امتحانش نمي کردم


+ نوشته شده توسط ارسلان در پنجشنبه 1385/04/22 در ساعت 1:25 |
مطالب زیبای عشقولانه

با تشکر از دوستان عزیزم

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بين که از پاي تا سر بسوخت

اي چشم ز گريه سرخ، خواب از تو گريخت اي جان به لب آمده، تاب از تو گريخت با غم سر کن که شادي از کوي تو رفت با شب بنشين که آفتاب از تو گريخت

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم

کاش قلبم درد تنهايی نداشت ..

چهره ام هرگز پريشانی نداشت ..

برگ های آخر تقويم عشق ..

حرفی از يک روز بارانی نداشت

می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد

 


+ نوشته شده توسط ارسلان در پنجشنبه 1385/04/22 در ساعت 1:15 |
یغما گلرویی-پرنده صبور
گفتم: «بمان!» و نماندي
رفتي
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم ...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم
نوشتم، نوشتم ...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند !
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
اما چه فايده؟

هيچكس از من نمي پرسد
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكي و
اين از پي كاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندي
اما به راستي
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند
اين ترانه ها

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟


يغما گلرويی



وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/04/21 در ساعت 1:10 |
حرفهای دل یک عاشق
دوستت دارم

اضطراب در نگاه من از شور عشق توست لرزش دستانم از انتظار ديدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست.... و حرف من اين است : " دوستت دارم

مرا بشناس

مرا بشناس ای با من غریبه،من اهل کوچه دلتنگی هستم
کمی پایین تر از کوچه احساس،کنار جاده یکرنگی هستم
مرا بشناس و با من همدم شو،برایم زندگی بی تو عذابه
دو راهی در کمین ماست،اری،طریق زندگی بر پیچ و تابه
مرا این سان که هستم ای غریبه بیا بشناس و با من اشنا شو
من از جنس سکوت یک بلورم،مرا بشناس یا بشکن و رها شو

مرا بشناس تا در قلب غربت،میان سینه صحرا نمیرم
مرا بشناس تا تنها نمانم،مرا بشناس تا تنها نمیرم


+ نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1385/04/21 در ساعت 0:48 |
مطالب بسیار زیبا


خيلي وقتها توي تنهائيم با خيال با تو بودن شعر هاي خودم رو برات ميخوندم تو هم همييشه ميزدي زير خنده الان ميفهمم تنها براي خوشگذروني با من صحبت ميکردي من رو بگو چقدر خوش خيالم با اين که اين رو فهميدم اما بازم دلم نميياد تنهات بگذارم توي حسرت نفهميدن اين رو تو به من بفهمون چرا اينقدر من دنبال تو هستم اما تو منو ميسوزوني براي اخرين بار ميگم اي خدا کي ميشه برم تو سايه تو رو نبينمت هنوزم باورم نميشه اينجا هم منو ول نميکني


دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز
شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن




مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1385/04/20 در ساعت 1:13 |
صبر - ترس - قلب من - زندگی

نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم


موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم


وقتي گلداني شكست هر كسي چيزي گفت .....حيف بود .......زيبا بود ...........كوچك بود ........ولي وقتي قلب من شكست چي؟ نه كسي فهميد نه چيزي گفت .

 

زندگي 3 چيز است : اشكي كه خشكيده مي شود ،لبخندي كه محو مي شود و يادي كه در عالم فراموشي مي شود

 

 


+ نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 1385/04/20 در ساعت 1:11 |
مطالب جالب

عصري است غريب و آسمان دلگير است
افسوس براي دل سپردن دير است

هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت
عيب از من و توست ، عشق بي تقصير است!



گويند خيال دلبران تخت تر است
آن يار که دلرباست خوشبخت تر است

هيهات مباد از کسي دل ببري
معشوق شدن ، ز عاشقي سخت تر است!


 گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود


 خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. ترا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن


+ نوشته شده توسط ارسلان در یکشنبه 1385/04/18 در ساعت 1:43 |
عاشقانه


+ نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 1385/04/17 در ساعت 2:42 |
شیشه

+ نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 1385/04/17 در ساعت 2:36 |
مطالب کوتاه و خواندنی

                                            با تشکر از دوست عزیزم طناز

كاش مي دانستم چيست ، آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

 

در آن شهري که مردانش عصا از کور مي دزدند من از ناباوري آنجا محبت آرزو کردم

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارک

عشق مثل اب ميمونه مي توني تويه دستات قايمش کني اما اخرش يه روز دستاتو باز ميکني ميبيني نيست قطره قطره چيکه ميکنه و بدون اينکه بفهمي ميبيني دستت پر از خاطرست

گاهي دوري گاهي نزديك ,گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من, گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من

 من تمنا كردم كه تو با من باشي.... تو به من گفتي هرگز هرگز... پاسخي سخت و درشت... و مرا غصه ي اين هرگز كشت.

نشسته ايم بر قاليچه اي به اسم جواني...مي تازيم وگرد وخاک مي کنيم...زمين زير پايمان است واسير يک بازي شده ايم به اسم غرور...

زندگي اجبار است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر تو تکرار است...جدائي دشوار است...کاش گناهي کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد


+ نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 1385/04/17 در ساعت 2:16 |

Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 shabe-sarab.Blogfa.Com